خانه » دانلود رمان عاشقانه pdf (صفحه ی 9)

دانلود رمان عاشقانه pdf

دانلود رمان نیلوفر آبی نمی‌ میرد نودهشتیا

دانلود رمان نیلوفر آبی نمی‌ میرد نودهشتیا

دانلود رمان نیلوفر آبی نمی‌ میرد نودهشتیا

دانلود رمان نیلوفر آبی نمی‌ میرد نودهشتیا

دانلود رمان نیلوفر آبی نمی‌ میرد نودهشتیا

 

نام رمان نیلوفر آبی نمی‌ میرد
نویسنده:ویدا منصوری
ژانر: عاشقانه
pdfتعداد صفحات :۶۱۳
خلاصه:

داستان دو خواهر روستایی بیست و چهارده ساله است که از خانه فرار کرده و قصد رفتن به مشهد مقدس دارند اما در تهران سر از خانه ی محقر یک روحانی در می آورند.

پس از گذشت چند سال زندگی در خانه ی روحانی سر از قضایایی در می آورند که مسیر زندگی شان را تغییر می دهد…

ادامه مطلب

66+
دانلود رمان تو شدی آرامشم نودهشتیا

دانلود رمان تو شدی آرامشم نودهشتیا

دانلود رمان تو شدی آرامشم نودهشتیا

دانلود رمان تو شدی آرامشم نودهشتیا

دانلود رمان تو شدی آرامشم نودهشتیا

 

نام رمان:تو شدی آرامشم
نویسنده:رقیه حسینی
ژانر: عاشقانه
pdfتعداد صفحات :۳۱۸
مقدمه: باران رنگ های آهنگین دارد خورشید و بادبان های خیره کننده سفر خود را در بی نهایت تصویر می کنند. در بندر آبی چشمانت پنجره ای گشوده به دریا و پرنده هایی در دوردست به جستجوی سرزمین های به دنیا نیامد

ادامه مطلب

32+
دانلود رمان عشق تاریک نودهشتیا

دانلود رمان عشق تاریک نودهشتیا

دانلود رمان عشق تاریک نودهشتیا

دانلود رمان عشق تاریک نودهشتیا

دانلود رمان عشق تاریک نودهشتیا

 

نام رمان:عشق تاریک
نویسنده:یاسمن فرح زاده
ژانر: عاشقانه
pdfتعداد صفحات :۳۲۴
خلاصه:باصدای رعد برق چشم از فنجان قهوه ام گرفتم ،امروز صبح هوا خیلی گرفته بود هیچ فکرشو نمی کردم انقدر زود بارون شروع بشه . بارون قشنگی می بارید قطرات درشت بارون به شیشه های کافی شاپ سیلی می زد 

ادامه مطلب

32+
دانلود رمان عکاس شاهدخت نودهشتیا

دانلود رمان عکاس شاهدخت نودهشتیا

دانلود رمان عکاس شاهدخت نودهشتیا

دانلود رمان عکاس شاهدخت نودهشتیا

دانلود رمان عکاس شاهدخت نودهشتیا

نام رمان:عکاس شاهدخت
نویسنده:فاطمه رسولی
ژانر: عاشقانه
pdfتعداد صفحات :۶۸۶

قسمتی از رمان :

کلافه از هیاهو و شلوغی مهمونی نگاهی به بابا انداختم که مشغول صحبت با دوستاش بود
پایین لباسمو گرفتم و به سرعت از میون جمعیت مهمونا رد شدم و به سمت بالا رفتم روی پله سوم بودم که کسی صدام کرد
برگشتم عقب اول نگاهی به بابا انداختم که هنوز مشغول صحبت بود بعدم به پسری نگاه کردم که زل زده بود به چشمام و با لبخند نگاهم میکرد

سرمو تکون دادم و گفتم:بله؟

ادامه مطلب

29+

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است