خانه » دانلود رمان عاشقانه (صفحه ی 7)

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان پناه نودهشتیا

دانلود رمان پناه نودهشتیا

دانلود رمان پناه نودهشتیا

دانلود رمان پناه نودهشتیا

دانلود رمان پناه نودهشتیا

قصه ای که دردِ عشق در سینه دارد… عشقی رفته بر باد… وفایی که می بُرَد… لیلایی که رفتن می شود انتخابش… مردی می ماند و خاطراتی که طنابِ دارش می شود… و شهری که بوی او را دارد… او می ماند و یک جهان فاصله که جدایی به ارمغان آورده… قصه ای که یک لیلای دیوانه ی عاشق دارد و یک مجنونِ عاشق و دیوانه تر

ادامه مطلب

42+
دانلود رمان آینده مبهم نودهشتیا

دانلود رمان آینده مبهم نودهشتیا

دانلود رمان آینده مبهم نودهشتیا

دانلود رمان آینده مبهم نودهشتیا

دانلود رمان آینده مبهم نودهشتیا

خلاصه: قصه من درباره دختریه که هیچ وقت تو زندگیش کلمه ندارم رو نشنیده .به هر چی که خواسته رسیده،اما در این میان با پسری

به اسم آرشا که از دختری ضربه خورده و تمام دخترا رو مثل هم می دونه آشنا میشه سال طعم ناراحتی رو می چشه،و این باعث ۲۰

که بعد از میشه مهرسای قصه من بفهمه همه چی پول نیست

ادامه مطلب

78+
دانلود رمان شبیه خودش جلد دوم شکاف

دانلود رمان شبیه خودش جلد دوم شکاف

دانلود رمان شکاف جلد دوم

دانلود رمان شکاف جلد دوم

دانلود رمان شکاف جلد دوم

این داستان جلد دوم شکاف رو روایت میکنه و رازهایی که برملا نشده بود و برملا میکنه
مشکلات زیادی سر راه شخصیت هامون قرار داره اما باید دید اونادبا این مشکلات چیکار میکنن

ادامه مطلب

27+
داستان سرنوشت بی رحم نودهشتیا

داستان سرنوشت بی رحم نودهشتیا

داستان سرنوشت بی رحم نودهشتیا

داستان سرنوشت بی رحم نودهشتیا

داستان سرنوشت بی رحم نودهشتیا

به نام خدا

نویسنده: ریحانه مرداقلی

نام اثر: سرنوشت بی رحم

سرنوشت از قبل نوشته شده است اما افسارش در دستان ماست.

این روز ها لباس هایش خلاصه شده بود در سه رنگ مشکی، سورمه ای و کرم و جالب تر از همه هم خوانی لباس هایش با ریحانه ای بود

که به تازگی تمام فکر و ذهنش درگیر او بود. شاید حتی فکرش را هم نمی کرد که زیباترین دختر کلاسشان که خودش خوب می دانست

کم خاطرخواه ندارد، روزی این چنین عاشق و دلباخته شود.

ادامه مطلب

36+
دانلود رمان تکیه گاه نودهشتیا

دانلود رمان تکیه گاه نودهشتیا

دانلود رمان تکیه گاه نودهشتیا

دانلود رمان تکیه گاه نودهشتیا

دانلود رمان تکیه گاه نودهشتیا

از سروصدای بچه ها که توی حیاط بازی می کردن از خواب بیدار شدم .به زور چشم هام روباز کردم .نمیدانستم کی خوابم برده .سرم رو روی

لباسهای مامان گذاشته بودم تا با عطر مادرم شاید کمی دلتنگیم کم بشود .لباس هایش هنوز بوی عطرش رو میداد .لباسهایش رو که بو میکردم

این حس بهم دست میداد که هنوز زنده است؛ که الآن از توی آشپزخانهی این خونه ی کوچیک که سرو تهش دوتا اتاق تودرتو و یه آشپزخونه

داخل ایوون بود صدام میزنه و میگه الهه جان بیا غذا تو بخور!

ادامه مطلب

176+

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است