خانه » دانلود رمان (صفحه ی 10)

دانلود رمان

دانلود رمان برگ و باران نودهشتیا

دانلود رمان برگ و باران نودهشتیا

دانلود رمان برگ و باران نودهشتیا

دانلود رمان برگ و باران نودهشتیا

دانلود رمان برگ و باران نودهشتیا

 

مردی از تبار غم، مردی عاشق، مردی پر از غرور!
سپنتا پسری است که از یه خانواده با اصل و نصب مشهور تهران به حساب می‌آد. عاشق دختری به اسم نیکو است. او طی اتفاقاتی نا به هنجار، از طریق دوست نابابش فرنود، ناخواسته به مواد رو می‌برد و از همین راه، زندگی و تمام خانواده‌اش را از دست می‌دهد، حتی عشقش را!
این رمان جلد اول است.

ادامه مطلب

4+
دانلود رمان نوای قلب ماه راز نودهشتیا

دانلود رمان نوای قلب ماه راز نودهشتیا

دانلود رمان نوای قلب ماه راز نودهشتیا

دانلود رمان نوای قلب ماه راز نودهشتیا

دانلود رمان نوای قلب ماه راز نودهشتیا

این روزها که ما تنهاییم و دلمون می‌خواد یکی باشه که وصله تنمون و از خودمون باشه رو پیدا نمی‌کنیم چه بسا که سخت میشه پیدا کرد تا تکیه‌گاهی پیدا کنی که سرت و بذاری رو شونه‌اش و مظلومانه گریه کنی.
بگذار بگویند دلی است که محتاج دلدار است. دلدار دلی وصله به دل میثم و حسرت است.

ادامه مطلب

13+
دانلود رمان پر پرواز نودهشتیا

دانلود رمان پر پرواز نودهشتیا

دانلود رمان پر پرواز نودهشتیا

دانلود رمان پر پرواز نودهشتیا

دانلود رمان پر پرواز نودهشتیا

حکایت زندگی یه دختره؛ یه دختر مثل همه ی دختر ها با کلی شور و هیجان و شیطنت های دخترونه؛
دختری صبور و مهربون که همیشه تو زندگیش باخت بوده و باخت…
اما همیشه اون طور که فکر می کنیم پیش نمیره و باید دید که سرنوشت چه چیزی رو براش رقم می زنه.
دختری که برای رهایی از همه ی این باخت ها و اجبار ها پر پرواز می خواد…

ادامه مطلب

35+
دانلود رمان عاشقانه نا آرام نودهشتیا

دانلود رمان عاشقانه نا آرام نودهشتیا

دانلود رمان عاشقانه نا آرام نودهشتیا

دانلود رمان عاشقانه نا آرام نودهشتیا

دانلود رمان عاشقانه نا آرام نودهشتیا

 

تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟!

ادامه مطلب

12+
دانلود رمان راز ققنوس نودهشتیا

دانلود رمان راز ققنوس نودهشتیا

دانلود رمان راز ققنوس نودهشتیا

دانلود رمان راز ققنوس نودهشتیا

دانلود رمان راز ققنوس نودهشتیا

نگاه اسمان لبریز از اشک بود
سایه ی نگاه غم الودش
تمام شهر را پوشانده بود..
غرق وجود اش که میشدم
چهره ی بق زده اش دل ازرده ام میکرد
اما نمیدانم چرا؟
نمیدانم چرا بغض سنگ شده ی اسمان نمی شکست!
شاید
او هم دلگیر بود..
همچون من..
همچون او..
همچون سرنوشت..

سرنوشتی که بی اراده مرا در بند او اسیر کرد
اما وی، رهایم کرد در غبار تنهایی های تقدیر..

ادامه مطلب

6+

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است