عزیزانم هنگام نشستن, بزرگان و ریش سپیدان را بر خود مقدم بدانید.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۸
خانه » آرشیو برچسب: داستان جدید

بایگانی برچسب ها: داستان جدید

دانلود داستان سرد شدم نودهشتیا

دانلود داستان سرد شدم نودهشتیا

دانلود داستان سرد شدم نودهشتیا

دانلود داستان سرد شدم نودهشتیا

دانلود داستان سرد شدم نودهشتیا

به نام خدا

نام : سردم شد

نوشته ی : General

میون بارون راه میرم. انقدر سنگین که… شونه هام خمیده به نظر میرسه.بارونی مشکیم به تنم آویزون مونده و من… من بغض کردم.

چشمام پر و خالی میشن. بچه ها میدونید یعنی چی یک شبه سرمایه زندگیو باختن؟

ادامه مطلب

15+
دانلود داستان زندگی سرما زده

دانلود داستان زندگی سرما زده

دانلود داستان زندگی سرما زده

دانلود داستان زندگی سرما زده

دانلود داستان زندگی سرما زده

اولین پاییزی است که مادربزرگ نیست.

کنج خانه نشسته و به جای خالی مادربزرگ خیره شده است.

به آرامی کنارش می نشینم؛اصلا متوجه آمدنم نمی شود!

آهسته صدایش می زنم؛صدا زدن های مکررم را پاسخ گو نمی شود..نبود مادربزرگ بیشتر از همه روی او تاثیر گذاشته است!

مکررا که اسمش را صدا می زنم،بی حرف از جایش بلند می شود و صندوقچه ی کوچکی را از اتاق رو به رویی می آورد…رو به رویم می نشیند و صندوقچه را باز می کند.

ادامه مطلب

24+
دانلود داستان خوشبختی مرا بوسید

دانلود داستان خوشبختی مرا بوسید

دانلود داستان خوشبختی مرا بوسید

دانلود رمان خوشبختی مرا بوسید

دانلود رمان خوشبختی مرا بوسید

نام داستان : خوشبختی مرا بوسید

نویسنده : زهرا اسعدی

ژانر : عاشقانه

صدای موسیقی کرکننده بود.سرم روی شانه اش بود و چشم های خاله هایش برای این بی حیاییم خط و نشان میکشیدند.
نفسی گرفتم که زمزمه کرد:
_خوبی خانمم؟
سری تکان دادم.تمام خواسته ام این بودکه زمان زودتر بگذرد و پیوندمان خوانده شود ؛ تا به قول معشوقم بشوم محرمش،همدمش!
میز سفید بزرگی که روبه رویمان بود ، دست هایمان را پوشانده بود.

ادامه مطلب

25+
داستان عاشقانه و غمگین

داستان عاشقانه و غمگین

داستان عاشقانه و غمگین

داستان عاشقانه و غمگین

داستان عاشقانه و غمگین

 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.

مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.

لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم.

ادامه مطلب

26+

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است